تبلیغات
بصیرت و صبر - گوشه ای از زندگی رهبری

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1388
راستی! این‌ چه ‌قسمتی ‌است؟
كسی انگار در گوش تو زمزمه می‌كرد: پدر جای خود را دارد... اما ... اما صلاح نیست در اوج رشد علمی و كسب توفیقات ... اصلا جامعه در آینده به افرادمستعد و با كمالاتی چون شما احتیاج دارد و ...

و دیگری می‌گفت: بنده دخالت نمی‌كنم،‌ اما با رفتن شما به مشهد مقدس، از درس و بحث عقب می‌مانید. فرصت استفاده از محضر بزرگانی چون آقایان بروجردی، خمینی، حائری یزدی و علامه، معلوم نیست دوباره میسر شود...
راستی! این‌ چه ‌قسمتی ‌است؟
كسی انگار در گوش تو زمزمه می‌كرد: پدر جای خود را دارد... اما ... اما صلاح نیست در اوج رشد علمی و كسب توفیقات ... اصلا جامعه در آینده به افرادمستعد و با كمالاتی چون شما احتیاج دارد و ...

و دیگری می‌گفت: بنده دخالت نمی‌كنم،‌ اما با رفتن شما به مشهد مقدس، از درس و بحث عقب می‌مانید. فرصت استفاده از محضر بزرگانی چون آقایان بروجردی، خمینی، حائری یزدی و علامه، معلوم نیست دوباره میسر شود...
و باز هم انگار می‌شنیدی: اصلا شما نه دكتر هستید و نه پرستار. دورادور حال ابوی را رصد كنید و به درس و بحث ادامه دهید. یقین بدانید پیشرفت چشمگیر شما ایشان را مسرور و سرحال خواهد كرد.

خودت اما جور دیگری می‌اندیشی. همه مقام و مرتبه و فهم و كمالات و رشد و ... این جور چیزها را می‌شود آیا با یك لبخند پدر عوض كرد؟ یك آن رضایت پدرانه را با یك دنیا اموری كه در ظاهر پیشرفت است و در باطن معلوم نیست باشد یا نه عوض كنم.

و خیلی زمان نگذشت كه با دل آرام، عزم‌ات را جزم كردی و راهی شدی. توی راه اگرچه قطار به طرف مشهد می‌رفت. اما قطار افكار تو انگار مسیر مشخصی نداشت. كمی از دورترها می‌آمد و سرك می‌كشید و كمی آینده را در عالم گمان و وهم برایت تصویر می‌كرد. روزهای اول درس و بحث را به خاطر می‌آوری كه انگار همین دیروز بود: وضع مالی نه‌چندان مناسب پدر و نان و كشمش كه غذای شاهانه هر از گاه خانواده پدری بود. یك اتاق و یك زیرزمین همه دنیای پدری پاك و صمیمی كه فقیر اما بی‌نیاز و روحانی‌پرور بود. 4 ساله بودی كه همراه برادر بزرگ  سیدمحمد  راهی مكتب شدی و اولین لحظات حلاوت فراگیری كلام خدا در ذهنت انگار حك شده است و با ولعی وصف‌ناپذیر، جامع‌المقدمات و صرف و نحو و سیوطی و مغنی و ... را انگار با گوش جان می‌شنیدی و برای همیشه در ذهن پرسشگرت نقش می‌بست و كسی چه می‌داند، شاید همه آنها كه در دارالتعلیم دیانتی، مدرسه سلیمان خان و مدرسه نواب به تو می‌آموختند در گوشه جان خود نكته‌ای را پنهان می‌كردند كه «این پسر عجیب است! آینده‌ای درخشان دارد...» و حالا اگر آنها بدانند كه دست از فضای پر از میل فراگیری و تهذیب در حوزه علمیه قم شسته‌ای و به مشهد برمی‌گردی، چقدر افسوس می‌خورند و لب به دندان می‌گیرند.

تو اما هرگز فراموش نمی‌كنی كه همین پدر كه اكنون تو برای مواظبت او درس و بحث را رها كرده‌ای، تو را با این دنیای شیرین كه عاقبت به خیری نیز رفیق راهش است، آشنا كرد و اولین آموخته‌های دینی و معرفتی را از او كه عالمی بزرگ و معلمی دوست‌داشتنی بود، فراگرفتی.

حالا كه در 25 سالگی و در اوج قدرت جسمی و فكری راهی مشهد هستی می‌اندیشی كه این چه قسمتی است. در 18 سالگی كه به خاطر زیارت عتبات عالیات به نجف اشرف مسافرت كردی با فضای نورانی جد و جهد حوزه نجف آشنا شدی و از نزدیك، درس خارج علمایی چون محسن حكیم، سیدمحمود شاهرودی، میرزاباقر زنجانی و ... را شیرین و دلنشین یافتی، اما موافقت نكردن پدر باعث شد قم را برای ادامه تحصیل انتخاب كنی و حالا پس از 7 سال در حالی كه به اقرار همگان آینده درخشان پیش روی این جوان مستعد است، دوباره از این دنیای علم و اجتهاد دست شسته‌ای و راهی مشهد شده‌ای تا مریض‌داری كنی و ... راستی این چه قسمتی است؟

پرستاری از پدر و همراهی با او، اما مانع درس خواندن نیست. استادان بزرگی چون آیت‌الله میلانی می‌توانند به سیراب شدن روح تشنه فراگیری‌ات پاسخ مناسبی باشند و این شرایط، فرصت مغتنمی است كه نباید از دست داد و طلاب جوان و دانشجویان نیز می‌توانند از آنچه تاكنون آموخته‌ای بهره‌مند شوند.

درس و بحث و پرستاری از پدر البته بخشی از زندگی است و برای كسی چون تو كه از سال 1331 با نواب صفوی و یارانش آشنا شده‌ای و این آشنایی آتش مبارزه را در دلت روشن كرده، هر لحظه می‌تواند مبارزه باشد. مبارزه با آنچه در اطراف این مرز و بوم می‌گذرد. ستم، نیرنگ و دروغگویی حاكمان وقت برای آدم‌هایی مثل تو قابل تحمل نیست. حالا دیگر نه زندان می‌تواند آرامت كند و نه بازداشتگاه نظامی و شرایط سخت شكنجه می‌توانند مانع همراهی تو با نهضتی باشند كه امام خمینی جلودار آن است. شهرهایی مثل بیرجند و كرمان ماموریت‌هایی بود كه نباید از خاطرت رفته باشد و دیگر نوبت عاشقی است. یك روز سخنرانی و افشاگری و یك روز زندان و بازداشتگاه و باز این چرخه ادامه دارد. سختی‌هایش اما به آنچه دست یافتی می‌نماید، می‌ارزد. راستی این چه قسمتی است؟

رژیم اما كلاس‌های تفسیرت را نیز برنمی‌تابد. فرقی هم نمی‌كند در تهران باشد این كلاس‌ها یا در مشهد، همه در دو موضوع اشتراك دارند. یكی استقبال جوانان پرشور و دیگری حساسیت رژیم به این كلاس‌ها كه انگار یك جور دیگرند. در این كلاس‌ها انگار درس و بحث را برای درس و بحث نمی‌خواهند. درس و بحث انگار معانی دیگری دارند و همین، آدم‌های رژیم را عصبانی می‌كند و دوباره و چند باره تعقیب و گریز و دست آخر هم زندگی مخفیانه. و راستی این چه قسمتی است؟

زندگی مخفیانه در تهران نیز طولی نمی‌كشد و بار دیگر دستگیری و احضار و حبس. حالا پس از مدت كوتاهی باز فرصت روشنگری و تدریس مهیاست و با آن كه می‌دانی چیزی نخواهد گذشت كه ماموران عصبانی ساواك دوباره سراغت را بگیرند، اما فرصت غنیمت است و باز چرخه تكراری دستگیری و حبس اتفاق می‌افتد.

از سال 1348 زمینه برای حركت‌های مسلحانه فراهم می‌آید. حساسیت و شدت عمل دستگاه‌های جاری رژیم نیز نسبت به تو بیشتر از پیش است. ماموران ساواك به قرائن دریافته‌ بودند كه چنین جریانی نمی‌تواند با افرادی چون تو در ارتباط نباشند. سال 1350 دوباره به سراغت می‌آیند و برای پنجمین بار طعم حبس و شكنجه و خشونت را می‌چشی. این بار اما ماجرا جدی‌تر است. معلوم است آنها نمی‌توانند بپذیرند كه فعالیت‌های فكری تبلیغی تو در مشهد و تهران از جریان مبارزه مسلحانه جداست و بیم آن دارند كه این دو جریان  در صورت جدایی  امكان به هم پیوستن دارد. روزهای سختی را پشت سر می‌گذاری و كافی است كه دوباره آفتاب رهایی از سلول به جسم و جانت بتابد. فرصت برای نشستن و صبوری نداری. پس دوباره دایره درس‌های عمومی و تفسیر و كلاس‌های مخفی ایدئولوژی با گستردگی بیشتری راه می‌افتد.

درس‌های تفسیر و ایدئولوژی در 3 مسجد شهر مشهد، كرامت، امام حسن (ع)‌ و میرزا جعفر راه‌اندازی می‌شود. حالا تو هستی و هزاران مشتاق. بیشترشان جوان هستند و جویای آگاهی و آشنایی با تفكرات اصیل اسلامی. درس نهج‌البلاغه است اما شور و حالی خاص دارد. جزوه‌های این درس كه با عنوان پرتویی از نهج‌البلاغه تكثیر می‌شد و دست به دست می‌گشت، جوان‌ها را با درس حقیقت و مبارزه آشنا می‌كرد و زمینه برای انقلاب بزرگ و باشكوه آماده می‌شد. جوان‌ها می‌آموختند و دانا می‌شدند و این موضوع ساواك را به محض اطلاع از ماجرا بیش از هر زمانی عصبانی كرد.

تازه سرمای دی ماه خودش را برای بروز و اظهار وجود آماده می‌كرد كه زمستان دیگری از راه رسید. زمستان بیداد و نامرادی. سرمای این زمستان از هر زمستانی طاقت فرساتر بود و اولین نشانه‌اش هجوم بیرحمانه ماموران ساواك به منزل توست. این هجوم مثل نوبت‌های پیش تنها به دستگیری و احضار خلاصه نمی‌شد و تو خوب اینها را می‌دانستی و آماده چنین روزهایی بودی. هر چه را در خانه‌ات یافتند با خود همراه كردند و مهمتر از همه نوشته‌هایی را كه با جان و دل نگاشته بودی تا چراغ راه تشنگان فراگیری باشد و شرایط را برای روشنگری بیشتر جوانان آماده كند. روزهای ششمین بازداشت تو، سخت‌ترین روزهای زندگی است. تا كسی پا به كمیته مشترك شهربانی نگذاشته باشد و در شرایط خاصی كه برای تو در آنجا فراهم شده بود، قرار نگیرد، نمی‌داند چه بر تو گذشت. روزهای سخت و تنهایی و شكنجه و تحقیر و توهین. اما انگار جسم و جانت برای چنین روزهایی آمادگی‌های لازم را دارد. نه خم به ابرو می‌آوری و نه كمر خم می‌كنی و نه حتی درخواست و خواهشی داری و ماموران بیشتر از هر چیزی از این قدرت تحمل بالا و صبر مثال‌زدنی‌ات عصبانی‌اند. سختی این روزها كه از دی 1353 تا پاییز 1354 به طول انجامید، تنها برای آنهایی كه این شرایط را دیده‌اند قابل فهم است. پس از آزادی اما به مشهد برمی‌گردی و به راه بی‌بازگشت همیشگی قدم می‌گذاری. درس و بحث و تحقیق و مبارزه و این بار اما بیشتر این كارها مخفیانه است.

روزهای آزادی برای آدم‌های همیشه در بند هوا و هوس و بی‌خبری همیشگی است. اما برای آنهایی كه آزادی واقعی را طلب می‌كنند، رهایی از حصر همواره كوتاه و زودگذر است و تو این را خوب می‌دانی. این بار 2 سال پس از حصر ظاهری، آزادی و اواخر سال 1356 دوباره ماموران رژیم كه از ترس و بیمی كه به دلشان وارد شده، ذره‌بین به دست گرفته‌اند تا تو و امثال تو دست از پا خطا نكنید، سراغت را می‌گیرند. 3 سال تبعید به ایرانشهر، خلاصه حكمی است كه به دستت داده‌اند. غافل از آن كه عمر حكومت آدم‌هایی كه چنین احكامی را صادر می‌كنند، به سر آمده است.

این بار نوبت توست كه حكم آزادی‌ات را خود صادر كنی. مجاهدت‌های تو و دوستانت و حضور همیشگی آدم‌های این مرزوبوم بالاخره به نقطه اوج خود می‌رسد و سال 1357 را به سالی تاریخ‌ساز با روزهایی پر از خبر و حضور تبدیل می‌كند.

از تبعیدگاه كه خود روزهای به یاد ماندنی را برایت رقم زده‌اند، خارج می‌شوی و به دریای متشكل از قطرات به هم پیوسته مردم كشور می‌پیوندی. روزهای عجیبی است. حس می‌كنی 15 سال مبارزه و مجاهدت تو و یارانت دارد به ثمر می‌نشیند.

حكومت پهلوی با خفت تمام سقوط می‌كند. مردم همه برای بازگشت رهبر این انقلاب باشكوه به وطن لحظه‌شماری می‌كنند و شورای انقلاب اسلامی تشكیل می‌شود. آقایان مطهری، بهشتی، هاشمی و تو با حكم مستقیم حضرت امام به عضویت شورای انقلاب اسلامی درمی‌آیید. آقای مطهری این حكم را در مشهد تحویلت می‌دهد و تو با دریافت پیام رهبر كبیر انقلاب اسلامی عازم تهران می‌شوی.

انگار همین دیروز بود كه از قم به تهران و از تهران به مشهد رفتی و حرف هیچ بزرگ و كوچكی نتوانست تصمیم تو را كه برای پرستاری از پدر، درس و بحث و به اصطلاح پیشرفت را رها كرده بودی، عوض كند. آن روزها در راه به این فكر می‌كردی كه این چه قسمتی و الان پس از 14 سال از آن روزها اگرچه سیدعلی امروز با آن روزها تفاوت بسیار دارد، اما مطمئنی كه اگر دوباره در چنین وضعیتی قرار می‌گرفتی باز هم همین تصمیم را می‌گرفتی و... راستی این چه قسمتی است؟

روح پدر راضی است، انگار از تو و تو به این نمی‌اندیشی. تو به این می‌اندیشی كه آدم در هر حال باید وظیفه‌اش را انجام دهد و آن روزها چه خوب وظیفه‌ات را به انجام رساندی و اصلا همه این 14، 15 سال جز انجام وظیفه مگر كاری هم بوده كه انجام دهی؟ چه آن روزهای درس و بحث در قم، چه روزهای ادامه درس و بحث در كنار خانه پدری و چه روزهای مبارزه در كنار درس و بحث و چه روزهای تحمل سخت‌ترین شكنجه‌ها و كارهای سختی كه «آسانی»‌ و «سختی‌»هایش را یكی می‌دانسته و چه امروز كه به عنوان یكی از اعضای شورای انقلاب به حكم امام راهی تهران هستی.

حالا هم در حال انجام وظیفه هستی، این را خوب می‌دانی؛ اما نمی‌توانی روزهای پیروزی را از یاد ببری و چه شیرین است این روزهایی كه باید مقدمات حضور رهبر كبیر انقلاب اسلامی در وطن را به همراه یاران همیشگی‌ات فراهم كنی، سخت است اما شیرین و دلنشین.

راستی این چه قسمتی است؟ امروز پرشورتر از گذشته به نزدیك‌تر شدن به اهداف انقلاب اسلامی می‌پردازی. با همكاری یاران همراه حزب جمهوری اسلامی را پایه‌گذاری می‌كنی. آقایان بهشتی، باهنر، ‌هاشمی رفسنجانی و چند تن دیگر از یاران و مبارزان.

روزهای پیروزی انقلاب 1357‌ تا سال 1368 بسرعت برق و باد درگذرند؛ اگرچه سختی‌ها و دشواری‌های خودشان را دارند. از معاونت وزارت دفاع در سال 1358 و سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و امامت جمعه تهران گرفته تا نمایندگی امام در شورای عالی دفاع و نمایندگی مردم تهران در مجلس و ریاست شورای عالی  انقلاب فرهنگی و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و ریاست شورای بازنگری قانون اساسی و 2 دوره رئیس‌جمهوری، همه و همه اگرچه هر كدام در جای خود سخت و حساس‌اند؛ اما آنها را توفیق و فرصت مغتنم خدمت می‌شماری و با تمام وجود در هر مسوولیتی، به انجام درست آن می‌اندیشی. این سال‌ها كه چون ابر و باد درگذرند،‌ تلخی جدایی یاران زیادی را به همراه دارد؛ یارانی كه در به ثمر رساندن این انقلاب نقش جدی داشتند. شهید مظلوم بهشتی، شهیدان رجایی و باهنر، شهید مصطفی چمران و خیل دیگری كه هر كدام در زمانی از قافله انقلاب جدا و به ملكوت اعلی پیوستند و با جدایی هر كدام با خود می‌اندیشی «این چه قسمتی است؟» با آن كه ضدانقلاب همان روزهای اول، سراغ تو هم آمد و در مسجد ابوذر تهران با انفجاری مهیب سعی كرد تو را به شهادت برساند؛ اما انگار قسمت چیز دیگری بود. حضور جدی و فعال در جنگ تحمیلی و سركشی منظم از خطوط مقدم جبهه و هدایت‌های هر از گاه در مركز خطر و آتش و بمب و خمپاره هم انگار نتوانست سرنوشت تو را با دوستان و یاران شهیدت پیوند بزند و انگار قسمت چیز دیگری بود.

حالا آوار سنگین مصیبت از دست دادن رهبر كبیر انقلاب و استاد اصلی تو در درس و زندگی و خدمت از یك سو و تدبیری كه مجموعه بزرگان انقلاب و نمایندگان مردم در مجلس خبرگان رهبری برای انتخاب تو به عنوان رهبر اندیشیده‌اند از سویی دیگر، چنگ به جان و ذهنت انداخته است. سعی می‌كنی اعضای شورا را از چنین تصمیمی برحذر بداری، اما هر چه اصرار می‌كنی، انگار نتیجه‌ای در كار نیست. حالا تنها خدا می‌داند كه در دلت چه می‌گذرد، نه بنای تعارف است و نه چیز دیگر اما آدم‌هایی كه می‌دانی حرف آنها «حرف» است و از روی هوی و هوس چیزی نمی‌گویند با استفاده از عبارات «این واجب در شما متعین شده است» آب پاكی را روی دستت می‌ریزند و راستی این چه قسمتی است؟

حالا كه اصرار تو برای نپذیرفتن مسوولیت رهبری مسلمین بی‌نتیجه است، با خودت می‌اندیشی «باری است كه زمین مانده و اگر من بر ندارم، زمین می‌ماند.» و بعد دوباره می‌اندیشی «پروردگارا! توكل بر تو.»

و مگر خدایی كه تاكنون در سخت‌ترین شرایط گذشته همواره لحظه‌ای تو را به حال خود رها نكرده، اكنون تو را تنها می‌گذارد؟ خدایی كه خواست جوان 25 ساله‌ای در اوج پیشرفت در آموختن معارف دینی، برای پرستاری از پدر، از فضای ویژه حوزه قم برای درس و بحث محروم شود و او را همواره در برنامه‌های زندگی و درس و بحث و مبارزه همراهی كرد. خدایی كه ...، حالا همان خدای یكتا اراده كرده است كه آن جوان دیروز، رهبری مسلمانان جهان را به عهده گیرد و در این راه هر چه دارد در دایره اخلاص «رو» كند و تو همچنان در حالی كه عزم، جزم كرده‌ای كه چنین كنی،  با خود می‌اندیشی: «راستی! این چه قسمتی است؟»




برچسب ها: گوشه ای از زندگی رهبری، بصیرت وصبر، صبر در زندگی رهبری، صیر در تحصیلات رهبری،
ارسال توسط سین.راد
آرشیو مطالب
نظر سنجی
من چقدر باحالم؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin
عضویت در خبرنامه





Powered by WebGozar